تبليغاتX
خانه سبز

خانه سبز

سلام

باور کن ما خودمون لیاقت نداریم! لیاقت چی؟ خوب معلومه گذشتگانمون رو دیگه! بخدا اگه این عربا ( سعودی ) اومدن ابوریحان بیرونی، خوارزمی، ابونصر فارابی، شیخ‌الرئیس بو علی سینا و ده‌ها دانشمند و محقق ایرانی دیگه  رو تبدیل به انیمیشن کنن و به خورد بچه هاشون دادن و میگن این ها از گذشتگان ما هستن! و باید باهاشون آشنا بشین بخدا حق دارن!

                               لینک روزنامه خراسان در مورد متن فوق

بابا ما خودمون داریم دستی دستی گذشته و اعتبارمون رو تقدیم کشورای همسایه میکنیم (خلیج فارس, دریای مازندارن و جزیره های خلیج فارس) و خراب کردن خیلی چیزا , خدایی این شعر رو اگه فردوسی میدید شرط میبندم سکته رو درجا میزد!

درود بر مهندس و معمار این ساختمان


دست معمار درد نکنه !

یک ضرب المثل قدیمی هست که میگه:

هرچه بگندد نمکش می زنند, وای به روزی که بگندد نمک! عربا اونطوری تبلیغ میکنن ما هم اینطوری دیگه!

بیچاره دانش آموزای این مدرسه !

یک دریاچه هم وسط ایران داریم ( یا داشتیم) که یه موجود زنده که Artemia urmiana نام نهادند یعنی آرتمیای ارومیه ای ، بنام خود دریاچه ارومیه ثبت شده ( گونه ای بخصوص که فقط در دریاچه ارومیه زندگی میکنه) رو داریم از دست میدیم.

                                     لینک روزنامه خراسان در مورد متن فوق

جمهوری آذربایجان هم خواسته از این همه بذل و بخشش ما ! استفاده کرده باشه و آهنگ( عاشیق لار ) اگه اسمش رو درست نوشته باشم رو به اسم خودشون ثبت کردن که اون هم واسه آذربایجان ایرانه !

                                  لینک روزنامه خراسان در مورد متن فوق

این همه میگین جوون ایرانی به فرهنگ و تمدن 1000 ساله ایرانی افتخار کن , خوبه افتخار کردن رو هم یاد گرفتم !!!!

این میراث فرهنگی ما داره چیکار میکنه خدا میدونه ( فکر کنم خودشون هم نمیدونن!) توی اصفهان و مشهد و شیراز این همه داره آثار باستانی رو با خاک کوچه یکی می کنن چرا یکی نیست جلوی این خرابکاری رو بگیره؟ باز موزه لوور پاریس رو نشون میدن و میگن:

این اجنبی های دزد فرهنگ و تمدن 1000 ساله ما رو دزدین و یک آبم روش!

خدایی اگه توی ایران بودن که تا حالا صد بار روی همونا 10 تا برج میلاد و شهروز و تقی و اصغر درست کرده بودین! دوست ندارم اینو بگم ولی دست شون درد نکنه اونا بردن به نفع ما شد! آخه اونجا حداقل سالم می مونه و مردم دنیا می تونن ببینن.

 

+ نوشته شده در  شنبه نهم آبان 1388ساعت 22:34  توسط میهمان  | 

سلام

تا حالا شده با خودتون فکر کنین که این دوستای روشن دل عزیز دلم دنیا رو چه رنگی می بینن؟

یک روز خواستم تمام یک روز رو با چشم بسته بگذرونم ( البته نا گفته نماند یک روز تعطیل که بیرون نرم ) روز قبلش که خیلی مصمم بودم! ولی نشد! خدایی هم سخت بود و دشوار! حالا ببین اونا چکار میکنن! فکر کن، یک روز از خواب بیدار میشی و بهت میگن:

هی بشر! ( البته با شما مأدبانه برخورد می شه،به من این جوری میگن! ) امروز نباید دنیا و آدم هاش ( شما رو نمیدونم ولی من از ندین بعضی ها خیلی خوشحال میشم!!!)رو ببینی، وای خدا چی میشه!؟!؟!؟!؟!

ای بابا حالا چرا ناراحت میشی ؟اِ اِ اِ اِ اِ اِفهش نده از شما.... اِِ اِ اِ اِ اِ......نگاه کن نداشتیم.....دونگ!!!

بابا گفتم خدایی نکرده! خدا نکنه اون چشمای قشنگت بره پشت ویترین چه برسه که ......

راستی روز عصای سفید رو هم به دوستای روشن دلم تبریک میگم ، درسته اونا این وبلاگ رو نمیبینن ولی دلم آروم شد از نوشتنش

دق الباب خونه منو بزن!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 18:16  توسط میهمان  | 

مردي يكي از فرزندان خود را كه هنوز قادر به راه رفتن نيست بازي كنان به هوا مي اندازد و مي گيرد. شادي كودك از اين بازي موجب مي شود كه مرد عمل خود را تكرار كند. اين بار كودك به هنگام فرود، از ميان دست هاي پدر به زير مي لغزد، به زمين مي خورد و مي ميرد. مرد را به جرم قتل غير عمد به محاكمه مي كشند. قاضي از او مي خواهد كه واقعه را شرح دهد. مرد به قصد آنكه گفتار خود را عملا به نمايش بگذارد- و در ضمن دست خود را از هر گناهي بشويد- فرزند ديگر خود را از آغوش همسرش كه در دادگاه حضور دارد مي گيرد، پيش مي آيد، و كودك را به هوا مي اندازد. كودك فرود مي آيد، از ميان دست هاي مرد به زير مي لغزد، به زمين مخورد و مي ميرد.

نوشته پتر هانتكه از كتاب مجموعه نامرئی ترجمه علی اصغر حداد نشر ماهی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مهر 1388ساعت 18:47  توسط میهمان  | 

دلبره من, ندیدنت برای من, رفتنت از کناره من آتیش به جونم میزنه
عاشقتم, عاشق اون نگاتم, ندیدنه نگاهتم آتیش به جونم میزنه
دلبره من, عاشقه سر به راهتم, نگفتنه دوستت دارم آتیش به جونم میزنه
خسته شدم, خسته ازین جدایی ها, دیدنه بی وفاییا آتیش به جونم میزنه


تو واسه بهاره این دل همیشه خزون و زردی
بگو تا بذار بدونم آخه تو با من چه کردی
تو مث کوهای پر برف واسه من خاموش و سردی
میدونم دروغ میگفتی میری و باز برمیگردی
میری و باز برمیگردی



دلبره من ندیدنت برای من, رفتنت از کناره من, آتیش به جونم میزنه
عاشقتم, عاشق اون نگاتم, ندیدنه نگاهتم آتیش به جونم میزنه

-----------------------------------------

اگه یک خودکار داشتی که فقط واسه یک جمله جوهر داشت واسه کسی که دوستش داری چی می نوشتی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 23:11  توسط میهمان  | 

اگه یک روز از دست زندگی تون خیلی (این خیلی از اون خیلی هاست) خسته بشین چکار میکنین؟

دوست دارین اون روز رو چطوری تمام کنین ، چکارا کنین ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 22:59  توسط میهمان  | 

 
لافکادیو
آقای شل سیلوراستاین یا بهتره از قول خود نویسنده بگیم «عمو شلبی» معمولاً عمو شلبی تصاویر جالبی را که ابتکار خود اوست، در کتاب‌هایش می‌آورد و لذت خواندن را دوچندان می‌کند. گاهی هم آدم دلش می‌خواهد فقط این تصاویر سیاه و سفید جالب را ببیند، بدون خواندن متن کتاب!

این بار عمو شلبی روایت‌گر زندگی یک شیر است! شیری به نام لافکادیو، که مثل همهٔ شیرهای دیگر در جنگل و درمیان گلهٔ شیرها زندگی می‌کرد، اما انگار با بقیه کمی تفاوت داشت…

لافکادیو به ‌طرز جالبی، خیلی اتفاقی وارد دنیای آدم‌ها می‌شود و به خاطر علاقه‌اش به نوعی شیرینی زندگی‌اش به کلی تغییر می‌کند.

نام واقعی کتاب، «سرگذشت لافکادیو، شیری که جواب گلوله را با گلوله داد» است. این داستان، برای بچه‌ها بسیار جالب و برای بزرگ‌ترها، آموزنده و درخور تأمل است. پدر و مادر یا حتی پدربزرگ و مادربزرگ در کنار بچه‌ها می‌توانند از خواندن داستان و دیدن تصاویر جالب آن لذت ببرند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:9  توسط میهمان  | 

به یاد آنهایی که دوست داریم باشند و نیستند.
به یاد آنهایی که دیگر به یادمان نیستند.
به یاد آنهایی که ما را از یادشان پاک کردند.
به یاد آنهایی که که با یاد ما می خوابند.
و شاید به یاد آنهایی که زنده اند تا زنده بمانیم.
به یاد آنهایی که یاد دوران گذشته بودند و امروز را فدا کردند.
به یاد آنهایی که گریستنشان در کنار نبودنشان برایمان شبیه کابوس شده.
به یاد آنهایی که امروز برایمان شبیه یک آرزو شده اند.
به یاد آنهایی که برای دیدنشان بسیار بسیار تلاش می کنیم ولی آنها...
به یاد آنهایی که غرورمان را لت و پار کردند و گذشتند.
به یاد آنهایی که دیگر صدایمان را نمی شنوند.
به یاد آنهایی که دوستمان داشتند.
به یاد آنهایی که که دیروز را برای امروز زیر پا گذاشتند و گذشتند.
به یاد آنهایی که با خیالی خوش ما را به دریای خویش کشاندند.
و تنها و تنها و تنها به یاد آنکس که دوستش داریم، به یادش هستیم و چه خوب ما را از یاد برده است یا شاید همین الان، همین امروز او هم به یاد ماست.
اگر می خوانی، اگر می دانی، بنویس تا بخوانم ، تا بدانم ، تا بشنوم و باور کنم.
 
-------------------------
قرض گرفته شده از وبلاگ لافکادیو عزیز !
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 15:6  توسط میهمان  | 

سلام

تابستون هم با تمام خوبی (ماه روضان و شب قدر ) و بدی هاش ( چیزی نسیب این بنده حقیر نشد) تمام شد ؛ پاییز اومد ها ! مهر ماه .....

خدا جون کاش میشد برگشت به دوران دبستان ، یادمه کلاس اول که بودیم یه دفتر دیکته داشتم که صفحه اولش رو خانم معلم مون ، خدا حفظش کنه ( خانم قدسی نژاد ) متن قشنگی نوشته بود:

و ما نوشتن را آغاز کردیم با کلمه آب که سرچشمه همه پاکی هاس ......

با یک امضا و تاریخ.

هنوز دارمش

خانم معلم هر جا هستی خسته نباشی

همیشه روز اول رو یادمه می ترسیدم ، از چی؟ نه بابا از مدرسه نه از اینکه هر سال باید از دوستات جدا میشدی و سر یه کلاس جدید می شستی.

روزای اول رو به ترتیب سال قبل به صف می شدیم و اسمای بچه ها رو یکی یکی برای کلاس جدید می خوندن من هیچ وقت سر صف واینمی ستادم و کمار دیوار مینسشتم.

.....

اگه اشتباه نکنم کلاس سوم یا چهارم دبستان که بودم چند هفته ای از کلاس گذشت که قرار شد از هر کلاس چند نفر رو از کلاس های دیگه کم کنن و کلاس جدید راه بندازن به کلاس ما که رسید هیچکس حاظر نبود بره قرار شد قرعه کشی کنن ( اصلا از بچگی بد شانس بودم) آره دیگه اسم من در اومد و من گریه کردم که نمیرم!!  !!! آخه اسم اون یکی معلم رو گذاشته بودن

آقای کابلی ( با کابل برق تنبیه مبکرد)

نمیدونم کی جان فدایی کرد و گفت من میرم! خلاصه به خیر گذشت

راستی این مطالب واسه مشهد - خیابان علیمردانی - دبستان شهید ستوطی ( یا سطوتی ، هیچ وفت یاد نگرفتم)

هر کی دوست داره از دوستای دوره دبستانش خبر بگیره یه نظر بده دفعه بعدی همه رو می نویسم که دوستای قدیمیش رو شاید پیدا کنه و فقط اسم خودش و اسم معلمش رو بده ، امیدوارم بتونم کمک کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 14:42  توسط میهمان  | 

چشم انداز 120 ساله....


یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 11:53  توسط میهمان  | 

واقعا دوران کودکی بخیر

http://www.aftabgardan-cc.com/modules.php?name=News&file=article&sid=420

این آدرس رو نگاه کنی تو هم همین رو میگی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 13:2  توسط میهمان  |